من می آیم.تو هم می آیی.هر دو آمدن است و من و تو ما!پس...بین آمدن من و تو چه فرقی ست؟تو بگو! من که هر چه قدر با فکر نداشته ام می اندیشم(!)نتیجه ای ندارم...
من و تو مثل هم می خوریم؛گاه نان و پنیر و سبزی و گاه غذاهای مدرن و چلوهای آن چنانی.من و تو مثل هم می پوشیم؛گاه ژنده قبایی و گاه به روز ترین لباس های که در بازار می بینی.من و تو مثل هم می خوابیم؛گاه به پهلو گاه دمر یا که قفا،گاه زیر پتویی وصله دار یا ملحفه ای گاه زیر پتوی گل برجسته ی دو رو با بالشی از پر قو.من و تو مثل هم می نوشیم؛برحسب زمان،در وقت مستی جرگه ای از شرابی تا فارغ شویم از هستی گاه شربت آناناسی و چای در کنار قلیانی و گاه قهوه ای برای غلبه بر خواب و یا شاید هم آب تصفیه نشده ای.من و تو مثل هم می بوسیم؛گرم و زیبا،تو به آن شیرینی من به آن خیره سری!من و تو مثل هم می نالیم؛گاه از درد جراحت یا نقاهت گاه از پریدن سر ناخن یا شکستن گوشه ای از مو،گاه از درد جدایی یا نبودن سفره ی کافی،موقعی درد شکنجه یا شب اول حجله!من و تو مثل هم می خندیم؛گاه به هم و گاه با هم و بی هم،مثل تو لبانی جمع و خوش فرم یا مثل من بی محابا با زبانی نرم!من و تو مثل هم می گرییم؛با سکوت،گاه برای درد یا شادی گاه تسکین چشممان یا برای حل شدن کاری!من و تو مثل هم می گوییم؛از تب روزانه یا که از دردانه،گاه شیرین و گهی تلخ به هم می گفتیم.من و تو مثل هم ...
من و تو مثل همیم.از شواهد پیداست!مثل هم بی فریاد!خفته در خلوت خویش.تازه ما مثل هم به دور و بر هم کاری نداریم.من و تو نهایتا به ما شدن قانع شدیم.من و تو به دردها کاری نداریم.پیدا نیست این شب عیدی به چه کاریم.ما در اندیشه ی خود،دیگران هم به چه کارند به من و تو چه؟!من وتو که فرقی نداریم...
هر دومون از یه نژادیم،از تبار آریاییم،از یه نسلیم،نسل سوخته ی زمونیم،دوتایی زیر یه سقفیم،سقف آسمون آبی،همگی تاول تب دار یه زخمیم،همه مون اهل یه دردیم،تشنه ترین های زمینیم،من و تو هم خونیم،ما همه برخاسته از یه نبردیم،همه دردیم و دردیم!،همه تو نهایت سردی برفا تنامون کوره ست و گرمیم،ما همگی تو تن هم جون می گیریم،ما همه منتظر رسیدنیم تا که...بمیریم...
شهرامون با هم یکی نیست؟!من مال شهر عزا تو،تو شهر پریا؟!عشقامون با هم یکی نیست؟!منِ غربتی پاپتی با توام این روزها،هر روز در تب و تاب خاک این جا،فردا هم در فکر بودا؛تو اما آخرش مال آیدا؟!جنسامون با هم یکی نیست؟!من می شم نقره ی مهتاب و تشنه ترین زن زمینی،تو خب این روزا شدی قشنگ ترین و بهترین مرد اسیری؟!روزای تولدامون با هم یکی نیست؟!من این روزها و تو در مهرگان اهورا؟!...
این ها دلیل فرق ما و من وتو با هم نیست.من و تو از خاکیم.این فرق ها همه جزئی ست.فرق بین ما شاید عمق فریاد من و توست.چیزی که هر روز،بودنش معنای زندگیست.ولی...خوب یا بد ما در این یکی هم مشترکیم!ما غرق سکوتیم!ما خالی ترین خالی در مرز هبوطیم!!

...
ضمیمه:بهتر نیست اسفند را در خانه باشیم و برای تحویل گرفتن نوروز حاضر شویم و کمی هم اسپند دود کنیم تا از شر بدان و بدی هایی که این روزها بر سر ما می آید خلاص شویم؟بهتر نیست به فکر چهارشنبه ی آخر سال باشیم و از سرخی آتش جان بگیریم و اهورایی شویم؟بهتر نیست پنج شنبه ی آخر سال را به خانه تکانی خانه ی دلمان اختصاص دهیم تا سهیم شدن در ظلم؟بهتر نیست کمی به این فکر کنیم که هرگز کسی که ما می خواهیم با چنین حکومتی روی کار نمی آید و اگر بیاید هم دست بسته است؟آخر مگر نمی دانی نمایندگان مجلس هم مثل رئیس جمهور برگزیده ی خدا هستند و ما بیهوده خودمان را به زحمت می اندازیم؟!بهتر نیست کمی آگاهانه تر رفتار کنیم؟بهتر نیست شریک جرم تلقی نشویم؟بهتر نیست این شب عیدی به فکر یک دست لباس برای کودکی باشیم تا جنگ بین اصلاح طلبان و اصولگرایان؟بهتر نیست هر چه در طی سال اندوختیم،با چنین خطای بزرگی نابود نکنیم؟خودتان می دانید.وظیفه ی ما آگاهی ست...
پی نوشت۱:به نظر تو فرق من و تو در چیست؟!
پی نوشت۲:این من و تو در همه جا من وتوی نویی ست و البته بماند که چندجایش کمی شخصی شده که فقط (تو)هضمش می کنی!!
پی نوشت۳:این جشن نزدیک شدن به مرگ هم حالت غریبی ست!تسلیت یا تبریک؟!!
پی نوشت۴:اگر برایم کامنتی گذاشتی پی نوشت ۱ را فراموش نکن!
پی نوشت۵:به پاس نوروز یک بار دیگر هم در سال ۸۶ به روز می شوم...