انگلیسی در خواب Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 4 اردیبهشت ماه سال 1387 ساعت 9:03 PM

امام صادق:به درستی که زن وسیله ی خوشی و بازیچه ی مرد است.

امام رضا:رسول خدا از جماع کردن ضعیف و سست شده بود.در همین هنگام دیگی از آسمان بر او فرود آمد و حضرت از غذای ان میل کرد و توان و نیروی چهل مرد در جماع کردن بر او افزوده شد و ان خوراک حلیم بود.

امام باقر:به نزد یکی از یاران رسول خدا رفتم و از او پرسیدم نیروی مردی رسول خدا چگونه است؟گفت:خدا چون نیروی دیگر مردان را برای رسولش نپسندید به او نیرویی برابر چهل مرد داد

...

شاید مسلمان باشی شاید هم نه.شاید بارها در مورد مسائل بالا(که مشت نمونه ی خروار است) شنیده و یا خوانده باشی شاید زیاد مشتاق نباشی در مورد دینت-که به قول شاملوی بزرگ در پستوی خانه باید پنهان کردش-حرفی بزنی.شاید ...اما در هر حال دوست دارم با هر آیینی که داری نظرت را در مورد اسلام و خصوصا چنین احادیثی بدانم.من مسلمان نیستم!بی شک.اما قطعا نمی توان نسبت به دینی که با آن هویتم شناخته می شود ،با فرهنگ غنی نیاکان من خو گرفته،سیاست کشورم این روزها بر پایه ی آن می چرخد،قشر زیادی از مردمم به آن معتقدند،بسیاری(و یا حتی تمامی!)ضوابط اجتماعی ایرانمان بر پایه ی آن تنظیم شده و حتی به نوعی تمامی سرزمین مادری من را در دست گرفته؛بی تفاوت بود.

شاید فکر کنی من فمنیستم که حدیث امام صادق را نقل کردم.اما بر خلاف جنسیتم متاسفانه بسیاری از اعتقاداتم نسبت به زن به دوران جاهلیت باز می گردد!!!!!قصد هم ندارم بگوییم چه چیزی خوب است و چی بد اما دوست دارم نظر تو رو در مورد اسلام و این حدیث ها بدانم.

 

پی نوشت ۱:از بابت تاخیر طولانی مدتم معذرت می خوام.

پی نوشت ۲:آمدن بهار را هنوز بعد از سی و چند روز تبریک نگفته ام!بهارت مبارک!!

پی نوشت ۳:بهار همیشه خواب مرا چند برابر می کرده.اما سیمین این روزها که وقت خواب نیست!!

 

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo
یکشنبه 19 اسفند ماه سال 1386 ساعت 03:22 AM

من می آیم.تو هم می آیی.هر دو آمدن است و من و تو ما!پس...بین آمدن من و تو چه فرقی ست؟تو بگو! من که هر چه قدر با فکر نداشته ام می اندیشم(!)نتیجه ای ندارم...

من و تو مثل هم می خوریم؛گاه نان و پنیر و سبزی و گاه غذاهای مدرن و چلوهای آن چنانی.من و تو مثل هم می پوشیم؛گاه ژنده قبایی و گاه به روز ترین لباس های که در بازار می بینی.من و تو مثل هم می خوابیم؛گاه به پهلو گاه دمر یا که قفا،گاه زیر پتویی وصله دار یا ملحفه ای گاه زیر پتوی گل برجسته ی دو رو با بالشی از پر قو.من و تو مثل هم می نوشیم؛برحسب زمان،در وقت مستی جرگه ای از شرابی تا فارغ شویم از هستی گاه شربت آناناسی و چای در کنار قلیانی و گاه قهوه ای برای غلبه بر خواب و یا شاید هم آب تصفیه نشده ای.من و تو مثل هم می بوسیم؛گرم و زیبا،تو به آن شیرینی من به آن خیره سری!من و تو مثل هم می نالیم؛گاه از درد جراحت یا نقاهت گاه از پریدن سر ناخن یا شکستن گوشه ای از مو،گاه از درد جدایی یا نبودن سفره ی کافی،موقعی درد شکنجه یا شب اول حجله!من و تو مثل هم می خندیم؛گاه به هم و گاه با هم و بی هم،مثل تو لبانی جمع و خوش فرم یا مثل من بی محابا با زبانی نرم!من و تو مثل هم می گرییم؛با سکوت،گاه برای درد یا شادی گاه تسکین چشممان یا برای حل شدن کاری!من و تو مثل هم می گوییم؛از تب روزانه یا که از دردانه،گاه شیرین و گهی تلخ به هم می گفتیم.من و تو مثل هم ...

من و تو مثل همیم.از شواهد پیداست!مثل هم بی فریاد!خفته در خلوت خویش.تازه ما مثل هم به دور و بر هم کاری نداریم.من و تو نهایتا به ما شدن قانع شدیم.من و تو به دردها کاری نداریم.پیدا نیست این شب عیدی به چه کاریم.ما در اندیشه ی خود،دیگران هم به چه کارند به من و تو چه؟!من وتو که فرقی نداریم...

هر دومون از یه نژادیم،از تبار آریاییم،از یه نسلیم،نسل سوخته ی زمونیم،دوتایی زیر یه سقفیم،سقف آسمون آبی،همگی تاول تب دار یه زخمیم،همه مون اهل یه دردیم،تشنه ترین های زمینیم،من و تو هم خونیم،ما همه برخاسته از یه نبردیم،همه دردیم و دردیم!،همه تو نهایت سردی برفا تنامون کوره ست و گرمیم،ما همگی تو تن هم جون می گیریم،ما همه منتظر رسیدنیم تا که...بمیریم...

شهرامون با هم یکی نیست؟!من مال شهر عزا تو،تو شهر پریا؟!عشقامون با هم یکی نیست؟!منِ غربتی پاپتی با توام این روزها،هر روز در تب و تاب خاک این جا،فردا هم در فکر بودا؛تو اما آخرش مال آیدا؟!جنسامون با هم یکی نیست؟!من می شم نقره ی مهتاب و تشنه ترین زن زمینی،تو خب این روزا شدی قشنگ ترین و بهترین مرد اسیری؟!روزای تولدامون با هم یکی نیست؟!من این روزها و تو در مهرگان اهورا؟!...

این ها دلیل فرق ما و من وتو با هم نیست.من و تو از خاکیم.این فرق ها همه جزئی ست.فرق بین ما شاید عمق فریاد من و توست.چیزی که هر روز،بودنش معنای زندگیست.ولی...خوب یا بد ما در این یکی هم مشترکیم!ما غرق سکوتیم!ما خالی ترین خالی در مرز هبوطیم!!

 

...

ضمیمه:بهتر نیست اسفند را در خانه باشیم و برای تحویل گرفتن نوروز حاضر شویم و کمی هم اسپند دود کنیم تا از شر بدان و بدی هایی که این روزها بر سر ما می آید خلاص شویم؟بهتر نیست به فکر چهارشنبه ی آخر سال باشیم و از سرخی آتش جان بگیریم و اهورایی شویم؟بهتر نیست پنج شنبه ی آخر سال را به خانه تکانی خانه ی دلمان اختصاص دهیم تا سهیم شدن در ظلم؟بهتر نیست کمی به این فکر کنیم که هرگز  کسی که ما می خواهیم با چنین حکومتی روی کار نمی آید و اگر بیاید هم دست بسته است؟آخر مگر نمی دانی نمایندگان مجلس هم مثل رئیس جمهور برگزیده ی خدا هستند و ما بیهوده خودمان را به زحمت می اندازیم؟!بهتر نیست کمی آگاهانه تر رفتار کنیم؟بهتر نیست شریک جرم تلقی نشویم؟بهتر نیست این شب عیدی به فکر یک دست لباس برای کودکی باشیم تا جنگ بین اصلاح طلبان و اصولگرایان؟بهتر نیست هر چه در طی سال اندوختیم،با چنین خطای بزرگی نابود نکنیم؟خودتان می دانید.وظیفه ی ما آگاهی ست...

پی نوشت۱:به نظر تو فرق من و تو در چیست؟!

پی نوشت۲:این من و تو در همه جا من وتوی نویی ست و البته بماند که چندجایش کمی شخصی شده که فقط (تو)هضمش می کنی!!

پی نوشت۳:این جشن نزدیک شدن به مرگ هم حالت غریبی ست!تسلیت یا تبریک؟!!

پی نوشت۴:اگر برایم کامنتی گذاشتی پی نوشت ۱ را فراموش نکن!

پی نوشت۵:به پاس نوروز یک بار دیگر هم در سال ۸۶ به روز می شوم...

 

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo
جمعه 26 بهمن ماه سال 1386 ساعت 10:54 PM

اپیزود۱:همیشه به این اعتقاد داشتم که تقسیم بندی زمانی ای که به دست خود ما آدم ها بوده اصلا درست نیست؛و حالا به این اعتقاد پایبند تر شدم...دیدی گاهی وقت ها یک روز به اندازه ی یکسال طول می کشد و برعکس گاهی هم یک روز کمتر از ساعتی!این که بعضی وقت ها ثانیه ها با هم مسابقه می گذارند و گاهی هم خوابشان می برد،کم مهم نیست!و البته هست وقت هایی هم که مطابق با همان قرارداد ساعت های مسخره ی خودمان می گذرند و احتمالا بشر وقتی چیزی به اسم ساعت را اختراع می کرده،زمان برایش مثل همین حالت آخر می گذشته.اصلا چه تضمینی ست که از هر طلوع تا غروب بیست و چهار ساعت باشد؟مگر نه این که تمامی اش از بدو تولد تا امروز به ما تزریق شده؟مگر نه این که این تقسیم بندی ها توسط بشر بوده؟خب من هم بشرم!مثل همان دو دست و دو پا دارم،چیزی به نام جمجمه که می گویند درونش چیزی به اسم عقل است،سینه ای که درونش قلبی جا گرفته،دو چشم و دو گوش و زبانی برای تکلم و...پس حالا که من مثل جناب مخترع شدم این ساعت و درستی اش را می توانم رد کنم؛مگر نه؟!
اپیزود۲:مسخره است که تمامی قوم و خویش های فردی که انقلابی به نامش ثبت شده جایی در همان انقلاب نداشته باشند.کاش می شد از بالا دستی ها پرسید اگر خمینی را قبول ندارید پس چرا عکسش اول تمامی کتاب های درسی و روی اسکناس ها و سر در تمامی نهاد های دولتی و خصوصی ست و اگر هم قبولش دارید پس این رد صلاحیت ها چیست؟
اپیزود۳:اراده این روزها در من کمرنگ می شود،احمدی نژاد موشک هوا می کند،جمهوری اسلامی بیست و نه ساله می شود،حاجی بازاری ها یی که پینه ی پیشانی شان از هر چیزی نمایان تر است در حین فرستادن صلوات با تسبیح شان چک کم می کنند و چک خرید و فروش می کنند،پیرمرد پنجاه شصت ساله ای که بلندی ریش اش به قول دوستی تا زانوانش می رسید در یکی از خیابان های مملکتی اسلامی می خواهد تو را سوار کندو...شبانه ی بیست و پنجم بهمنگان بهترین وقت زندگی من می شود!...به همین سادگی!

 

پی نوشت۱:هه!جشنواره ی فیلم فجرمان را داشته باشید!!

پی نوشت۲:آرامش این روزها دلهره ی عجیبی را به جان من می اندازد.انگار وقوع یک اتفاق ناگهانی...این روزها از گذر زمان می ترسم... این روزها ... هیچ کاری نمی توانم بکنم به جز... دوست داشتن!!!

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo
دوشنبه 24 دی ماه سال 1386 ساعت 5:08 PM

رینگ..رینگ...و بعد صدایی آشنا از پشت خطوط ارتباطی.یکی از دوستانم بود.بعد از احوالپرسی کوتاهی خبر داد که در فلان خیابان و در فلان ساعت سرها بالای دار می روند و از من دعوت(!)کرد تا با هم به تماشا برویم...شهر من مکان مناسبی ست برای این گونه مراسم ها که اتفاقا تعدادشان-خصوصا در این چند ماه اخیر-اصلا کم نیست!جای بسی خوشحالی ست که حاکمان این قدر به فکر ملت اند و چنین مراسم های باشکوهی برایشان برپا می کنند که گاه تعداد شرکت کننده ها(!)به هزاران نفر هم می رسد.اما...وظیفه ی من و تو چیست؟تماشا؟یعنی آن قدر غرق در روزمرگی هامان شدیم و آن قدر تفریح نداریم که حاضریم برای تنوع،مرگ دیگری را نظاره گر باشیم آن هم با چه شوق و اشتیاقی...

من از مردم کوچه و خیابان حرف می زنم.از توده های مردم ایران...آقا یا خانم وبلاگ خوان و وبلاگ نویس،روی سخن من با شما نیست.حرف من با کسانی ست که شاید هرگز این سطور را نخوانند.شاید هرگز هیچ سطری نخوانند.روی سخن من با مردمانی ست که برای اینکه برانگیزیشان،صرفا باید احساساتشان را تحریک کنی.کسانی که حقوق بشر برایشان مساوی با حقوقی ست که ماه به ماه از کارفرما یا بانک می گیرند.توده های سواری دهنده و عجب که چه خوب سواری دهنده هایی هستند!توده هایی که بسته به این که افسارشان دست چه کسی ست گاه چنان خون ریز می شوند که برگ سیاهی در دفتر تاریخ می افزایند و گاه چنان بی صدا به هنر و صنعت و کشاورزی می پردازند که باعث رونق و سرافرازی یک دوره ی تاریخی می شوند...باور کنید جامعه ی ما پر است از چنین افرادی.همان هایی که برای کشته شدن امام حسینشان در هزار و سیصد و شصت و نه سال پیش،آن چنان دل نازک می شوند که با شنیدن نامش صورتشان خیس می شود و عجیب اینکه می توانی،به سادگی هر چه تمام تر،جلوی چشمشان دختر شانزده ساله ای را،که هنوز به سن قانونی هم نرسیده،به جرم فساد اخلاقی بالای دار بکشی و یا بدتر،سنگسار کنی و ککشان هم نگزد...آدم های احساساتی عقل گریز...آدم های جنایتکار...مگر ذات آدم ها در تاریخ عوض می شود؟مگر نه اینکه هدف مولایمان حسین از واقعه ی عاشورا بقای انسانیت و ترویج آزادگی بود؟پس کو این صفات شمایی که در چنین برف و سرمایی هم برایش با شکوه ترین محفل ها را می گیرید؟همین آدم هایی که سفره ی ابوالفضل می اندازند و حسین حسین می کنند را اگر هزار و چهارصد سال به عقب هل دهیم چه تضمینی وجود دارد که یزید یزید نکنند؟؟آنقدر به دین و مسلکتان ننازید.اگر در زمان بنی امیه حسین تنها ماند و با آن وضع کشته شد،به این دلیل بود که ابزار تبلیغات دست بنی امیه بود.آن زمان،آن حکومت توانست بر احساسات شما مستولی شود تا چند صد هزار نفر را به جنگ هفتاد و دو تن بفرستد و اگر امروز حسین حسین را می شنویم و یزید مورد نفرین است به این خاطر است که بعد ها بلند گوی تبلیغات به دست کسانی افتاد که بر حسب چون و چرا های تاریخی،تشیع را مذهب رسمی ایران دانستند...مردم ساده اندیش و احساساتی من،این صاحبان قدرت اند که در طول تاریخ مشخص می کنند حق کدام است و نا حق کدام.نگاهی به کشورهای عربی که سنی اند و درصد اصلی مسلمانان را در اختیار دارند؛بیندازید و ببینید که چطور حسین و یارانش را به حساب نمی آورند و تمامی احترام و عشقشان را نثار یزید و معاویه و...می کنند.

به خود روح مقدس حسین قسم،حق ندارید محصورش کنید در پلو قیمه های نذری و قمه زنی و زنجیر و تبل و سینه زنی و اشک و حجره پاره کردن و شمع شام غریبان و بازین چه شورش است روی پرچم ها...حق ندارید.

پی نوشت:برخلاف معمول با اینکه گفتنی ها کم نیست اما پی نوشت خاصی نمی گذارم تا حال و هوای این پست به هم نریزد!

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo
جمعه 30 آذر ماه سال 1386 ساعت 9:04 PM

من هنوز که هنوز است نتوانسته ام بفهمم چه سودی عایدشان می شود که این طور با عزمی راسخ(!)کمر به نابودی و بدنامی ایران و ایرانی بستند؟!کاش لااقل بیگانه بودند که البته این خودی های از ما دور از هزار بیگانه بدتراند.کاش اجنبی بودند.کاش از نژاد پاک آریا نبودند که نیستند که اگر بودند این گونه نبودند...

قلیان ممنوع می شود!من به شخصه علاقه ای به قلیان و قلیان کشی ندارم اما این دلیل نمی شود که بی تفاوت باشم.شک ندارم که این قلیان ها به خانه ها می رود و چند روز بعد هم هزار کوفت و زهر مار دیگر کنارش.فکر کن قلیانی که اگر فقط محدود به همان چایخانه ها و قهوه خانه ها بود-شاید-فقط برای سلامتی مضر بود اما حالا برای جوان و جامعه و همه کس و همه چیز...با این طرح بدون سر سوزن تردید آمار اعتیاد بالا خواهد رفت،شک نکنید!این درست حکایت همان گرفتن دختر و پسرها در خیابان است که یک دوستی ساده را تبدیل می کند به...بله،وقتی در خیابان نتوان راه رفت و از این راه همدیگر را دید؛لحظه های عاشقانه به خانه ها کشیده می شود و عشق بازی ها طور دیگری........

پائیز دیگری هم به خاطره ها پیوست و ما به تکرار هر ساله می گوییم چقدر انگار امسال زودتر از قبل گذشت!...این روزها فکر می کنم.به این که گرمای پدر درآور تابستان هم نتوانست دل هامان را کمی گرم کند و حالا بدا به حالمان با این سرمای استخوان سوز ...چه بر سر این دل های سنگی مان که نمی آید.می گویم سنگی چون بعید می دانم وقت هندوانه خوردن شب یلدا،یا نیمه های شب وقتی که از شدت گرمای بخاری با سیمایی برافروخته برای خوردن آب از رختخوابمان بلند می شویم،حتی لحظه ای به کارتن خواب سر خیابان هم فکر کنیم.می گویم سنگی چون جدا از شعارهایمان در هیچ جای دیگر یاد هم نسلانمان که در اوین و بی هیچ جرمی اسیرند،نیستیم.می گویم سنگی چون در تمام دعا هامان محتاج برف و بارانیم که مبادا سال بعد فلان میوه گیرمان نیاید و فلان ویتامین بدنمان کمبودش حس شود؛غافل از این که اگر یک بار یادمان می آمد وقت همان باریدن برف و باران چه بسیارند سقف هایی که چکه می کنند و حتی می ریزند ...

این بلندترین شب سال،یلدای خودمان،را خیلی دوست دارم.به عادت هر سال فکر می کردم دلم بیش از حد در آن بگیرد اما خوشبختانه دوست عزیزی نگذاشت...راستی ارزش یک دقیقه این جا معلوم می شود،ببین چه طور یلدا رو عزیز می دونیم با این که فقط و فقط یک دقیقه ...!

پی نوشت۱:به نظرت وقتی هر چی از خدا بخواهی،بهت بدون کم و کاستی عطا کنه بیش تر به خاطر اینه که بنده ی خوبی هستی یا اینکه آن قدر بد که دوست نداره زیاد پیشش بری؟؟

پی نوشت۲:این حکایت احمد باطبی بدجوری دلم را لرزاند.چقدر ما...!فقط می توان گفت متاسفم...http://ahmadbatebi.ir/index.php?option=com_content&task=view&id=109&Itemid=9

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo
چهارشنبه 21 آذر ماه سال 1386 ساعت 12:31 PM

امشب تو شهر چراغونه

خونه ی دیبا داغونه

مردم ده مهمون مان

با دامب و دومب به شهر میان

داریه و دمبک می زنن

می رقصن و می رقصونن

غنچه ی خندون می ریزن

نقل بیابون می ریزن

های می کشن،هوی می کشن...

نمی دانم خدا هشتاد و دو سال پیش در چنین روزی کدام قسمت از روحش را در بنده ای دمید که او این چنین بزرگ شد و بزرگ ماند...از بین معدود جرایدی که از میلادش می نویسند-بخوانید تنها مجله!-به سراغ شهروند می روم.الحق کم نگذاشته اند با اینکه هر چه از بامداد بگویی باز هم کم ترین است.بامداد ما آن قدر حرف برای گفتن داد و جا برای خواندن،که حتی کمترینی مثل من هم می تواند درباره اش بنگارد...با اینکه قلم من در پیشگاه او همیشه و همیشه نه کم توان که،بی توان بوده!

شاملو دوباره امروز متولد شد...مثل تمام روز وشب هایی که صدایش را می شنویم و در ما جان می گیرد.مثل تمام لحظه های عاشقانه مان که با یاد او و کلام او عاشق تر می شویم.مثل تمامی مواقعی که در فریادهامان از شعر او می گوییم و به یاد سال های سرد اسارت او هستیم.مثل تمام شب هایی که با شبانه هایش جان می گیریم.مثل تمام وقت هایی که فرهاد از قول او می خواند "یه شب ماه می آد" و ما امیدوارانه تر از گذشته راه می پیماییم و"آن روز را انتظار می کشیم".مثل تمام وقت هایی که گهگاه آیدا از او و از عشق او می گوید و برای چندمین بار زنده اش می کند.مثل زمانی که جلوی ماموری،پلیس ضد شورشی یا آدم نماهایی از این دست،شعرش را زمزمه می کنیم و یادآور می شویم که"وارطان سخن نمی گوید"و باتون ها محکم تر بر سر فرود می آیند.مثل وقتی که بی وفایی می بینیم و یادمان می آید"دیگه دل مثل قدیم عاشق و شیدا نمیشه"و چقدر دلمان آرام می گیرد.و شاید مهم تر از همیشه وقتی ست که سنگ مزارش را می شکنند و ما بیش از پیش باور می کنیم که او زنده است و چقدر "بعضی"ها را آزار می دهد!!!

...و به حق که امروز عجب روز بزرگی ست...روز مستی!روز فارغ شدن از هستی!!!

پی نوشت ۱:شانزده آذرگان،روز دانشجو ...هه خنده ام می گیرد!در ایران ما،آبروی هر چه پاسداشت و روز و نامذاگذاری و چیزهای از این دست را برده اند!!!...بگیر و ببند روزهای اوج خودش را سپری می کند و ما حیرانیم چه کنیم...گیرم که می زنید،گیرم که می برید،گیرم که می کشید؛با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید؟با ریشه چه می کنید؟!

پی نوشت۲:دوازده آذرگان-شاید-بدترین روز زندگی ام بود...و شاید برای خیلی های دیگر!!!بگیر و ببند!!!!

پی نوشت ۳:قبول داری هر چه قدر هم زندگی ات خوب باشد و از خودت رضایت کامل داشته باشی؛اما بدون عشق یک خلا بزرگ همیشه همراه توست؟نقبی پر ناشدنی...

پی نوشت ۴:چقدر دنیا کوچیکه!

پی نوشت ۵:برام بنویس چقدر به تلپاتی اعتقاد داری؟اصلا چقدر ازش می دونی؟

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo