<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[فریادی و...دیگر هیچ]]></title>
		<link>http://ghamnamecimin.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[زاده شده ی اسپندگانم.سالش را قبول ندارم.دروغ می گویند،من جوان نیستم و سال هاست که پیرم...صراحتا می گویم:فقط شعار می دهم!!]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[درد خودش می گوید چیست؛کلمات دیگر تزیینی ست!]]></title>
					<link>http://ghamnamecimin.blogsky.com/1387/04/18/post-19/</link>
					<description><![CDATA[<P align=justify>صبح از خواب بیدار می شویم(چه فرقی می کند کی؟!یکی ۵-۶ صبح به هوای یک لقمه نان،یکی نیمه های ظهر به پاس شب زنده داری اش)ابتدا چند دقیقه ای را در رختخواب جابه جا می شویم.چقدر خسته ایم!کاش یکی پیدا می شد دستمان را بگیرد تا از جا برخیزیم!چند ثانیه و یا حتی بیش تر ناخودآگاه به این مطلب می اندیشیم.اما بعد که ناامید می شویم بالاخره برمی خیزیم و حالا نوبت نشستن است.این جا دیگر افکار بسیار متفاوت خواهند بود؛از رفتن به دستشویی و خوردن صبحانه تا احتمالا برنامه ریزی برای کارها ی روزانه افکار افراد&nbsp;می تواند متفاوت باشند.خلاصه تصمیم نهایی گرفته می شود(!)و ما پس از مدت طولانی یی از بستر دل می کنیم.احیانا بر حسب تصادف نگاهی به تقویم رومیزی یا جیبی یا دیواری&nbsp;مان می اندازیم و تاریخ برایمان کمی آشنا می نماید.احتمالا چند ساعت بعد می فهمیم که سال ها قبل در چنین تاریخی اتفاقاتی در ایران&nbsp;ما رخ داده که البته&nbsp;ما اصلا با آن هیچ کاری نداشتیم و تنها گاهی-شاید-برحسب کنجکاوی اخبارش را دنبال می کردیم.خب حالا که چی؟!مگر در این سال های بد که سالگرد مرگ نزدیک ترین کسان هم دیگر چندان اهمیتی ندارد کسی به سالگرد چنین واقعه ای هم می اندیشد؟!</P>
<P align=justify>بگذریم...!برویم به زندگی مان برسیم.از دیشب تا حالا یک کیلو میوه می دونی چقدر گرون تر شده؟!می دونی اگه سوبسید رو از برق و گاز و هزار تا کوفت و زهر مار دیگه بردارن چی می شه؟!بنزین هم که آزاد شده و اوه ه ه ه ه ه.بریم به فکر نون باشیم که به قول معروف خربزه آبه!!!گرونویه و هزار بدبختی...!!!!اصلا به من چه که توی مملکت چی می شه؟ما خیلی هنر کنیم کلاه خودمون رو محکم بچسبیم که باد نبره!حالا یه روزی یه اتفاقی افتاده...که چی؟!</P>
<P align=center>...</P>
<P align=justify>به گذشته نگاه می کنم و به امروز.سعی می کنم یادنامه ای برای&nbsp;هجده تیر بنویسم.اما...مگر می شود درد را با کلمات توضیح داد و تشریح کرد؟راستش من که بلد نیستم!درد را هر چه قدر هم که این ور و آن ورش کنی درد است؛عوض بشو هم نیست که نیست!درد خودش با همین سه حرف همه چیز را می گوید،باقی کلمات تزیین است...به شهر می نگرم.حالا در ظاهر بسیار آرام تر از نه سال پیش است .خودمان هم که آن قدر غرق در روزمرگی ها شده ایم که به زور سالی یک بار هم یادمان می آید که هجده تیری بود و کوی دانشگاهی و جوان هایی که به جرم بی گناهی زیباترین سال های عمرشان تباه شد و حتی تمامی عمرشان....خاطرات را دوره می کنیم...هرگز پس از آن روزها حماسه ای این چنین آفریده نشد و حالا انگار&nbsp;هجده تیر هم فقط باید یک خاطره باشد.دیروز وقتی برای دومین بار احمد باطبی را در voa دیدم به این نتیجه رسیدم و به سختی فهمیدم دیگر باید&nbsp;پذیرفت که در ایران نیست!و افسوس ...معلوم نیست چقدر از خاک این سرزمین را غارت کردند که حتی چند متری هم به احمد نرسیده و او را به اجبار راهی مهد آزادی کرده!چه می شود کرد؟!!من که فقط آرزو می کنم روزی برسد که احمد و احمدها بی هیچ هراسی روی خیابان های شهر قدم بزنند و ما آن ها را ببینم و بهشان افتخار کنیم...</P>
<P align=justify><A href="http://www.seafolk.info/index.php?q=aHR0cDovL3d3dy5yYWRpb3phbWFuZWgub3JnL3Bob3RvZ3JhcGh5LzIwMDcvMDcvcG9zdF8yNzIuaHRtbA%3D%3D"></A></P>
<P align=justify><U></U>&nbsp;<IMG style="WIDTH: 471px; HEIGHT: 321px" height=324 src="http://cimin.persiangig.com/batebi-o2.jpg" width=460></P>
<P align=justify><U></U></P>
<P align=justify><U>پی نوشت۱:کاش روزانه برایمان کمی پول و غذا می رسید تا ما هم در همان رختخواب،سال ها می ماندیم!!!!!</U></P>
<P align=justify><U>پی نوشت۲:این وبلاگم دقیقا یک ساله شد.</U></P>
<P align=justify><U>پی نوشت۳:دو چیز در زندگی چقدر خواستنی ست:یکی آرامش و دیگری&nbsp; تو و شوخی های تو!!</U></P><A href="http://www.seafolk.info/index.php?q=aHR0cDovL3d3dy5yYWRpb3phbWFuZWgub3JnL3Bob3RvZ3JhcGh5LzIwMDcvMDcvcG9zdF8yNzIuaHRtbA%3D%3D"></A>]]></description>
					<pubDate>Tue, 8 Jul 2008 12:52:20 GMT</pubDate>
					<comments>http://ghamnamecimin.blogsky.com/Comments.bs?PostID=19</comments>
          <guid>http://ghamnamecimin.blogsky.com/1387/04/18/post-19/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[برای مردی که واقعا نادر بود...]]></title>
					<link>http://ghamnamecimin.blogsky.com/1387/03/19/post-18/</link>
					<description><![CDATA[<P align=justify>چند ماهی می شود که بنا به دلایلی از دنیای بیرون فاصلا گرفتم.حتی اخبار روزنامه&nbsp;ها و سایت ها را هم دنبال نمی کننم.به ایمیل هایم خیلی وقت است که حتی نیم نگاهی هم نینداختم.در شهر قدم نمی زنم.سراغی از دوستان قدیمی چند ساله ام نمی گیرم و گاه حتی وقتی آن ها هم سراغی از من می گیرند به نحوی دست به سرشان می کنم!...نمی دانم خوب است یا بد اما به هر حال فعلا مجبورم!زندگی من این روزها محدود شده&nbsp;به چند کتاب و&nbsp;چند موسیقی مشهور&nbsp;و اس ام اس های کوتاهی که گهگاه از دوستان می رسد ...و البته یک دوست بسیار عزیز...</P>
<P align=justify>از لابه لای همین اس ام اس های گهگاهی که به لطف پیشرفت ظاهری بشر به دستمان می رسد خبر غیر قابل هضمی دریافت می کنم و حداقل تا نیم روز علی رغم صحت خبر به هیچ وجه باورش نمی کنم!اما به هر حال خودم را مجبور به نوشتن برای فاجعه ای می کنم که البته هنوز که چه عرض کنم قطعا هیچ گاه باورش نخواهم کرد!!</P>
<P align=justify>فکرش را بکن عجب کار سختی پیش رو خواهی داشت و این دشواری&nbsp;زمانی بیش تر می شود که قرار باشد برای معلمی بنویسی که اگر تمامی تلاشت را بکنی و ذره ای کم کاری نداشته باشی باز هم اندازه ی کوچکترین شاگردانش هم نخواهی بود.فراموش نکن قرار است&nbsp;درباره ی&nbsp;ابوالمشاغلی بنویسی&nbsp;که برای هر سنی و در هر زمینه ای توانایی نوشتن داشته...</P>
<P align=justify>...و حالا تو برایش می نویسی! :از عشق؟فکر می کنی هر چقدر هم که زور بزنی توصیفت بتواند قد یک جمله از عاشقانه ی آرامش تاثیر گذار باشد؟از اجتماع؟آیا حرف تو هم پای یکی از ده ها داشتان کوتاهش خواهد بود؟به افسانه ی باران خواهی رسید یا روایت گر آن اژدها خواهی شد؟از فلسفه؟بیش از درد درونی و تردید&nbsp;آرش که هیچ گاه کسی این چنین توانایی بیانش را نداشته؟از توده ی مردم؟حرف تو هر چه که باشد آیا نقطه ی آخرین جمله از آتش بدون دود هم خواهد شد؟از سیاست؟بالاتر از جادوی جاده ی آبی سرخ؟قرار است مثلا دست به ابتکار بزنی؟فکر می کنی خلق تو همپای هلیا شود؟از وطن پرستی؟این یکی را که دیگر مطمئن باش به گرد قاعده ی قافیه ی سفر برای وطن هم نخواهی رسید!از...وای چقدر امشب احساس حقارت در من بیداد می کند.از خودش...؟؟؟!!</P>
<P align=justify>بگذار این خودکار را کنار بگذارم و قطره اشکی بریزم...اما نه.برای تو اشک هم نمی ریزم.هر چند بسیار سخت تر از فرو بردن این بغض لعنتی ست.اصلا تو را چه نیازی ست به اشک من؟این روزها اشکم را بیش تر&nbsp;برای کسانی خرج می&nbsp;کنم که اندک بویی از انسانیت به مشامشان نخورده!بگذار این هم پیش کشی باشد از من به آن ها به پاس تمامی شرهایی که احیانا یادشان رفت به ما برسانند!!بدون سر سوزن تردید بزرگی تو به قدری ست که اشک من در لابه لای تمامی بودنش گم خواهد بود...به این فکر می کنم که در این چند سالی که شناختمت همه چیزم را مدیون توام!اولین شعرم را پس از خواندن داستان تابوتم را بر سر دست می برند؛نوشتم.و حالا قرار است همان مردمک ها به روی تابوت تو گل بریزند و و برایت شیون و زاری سر دهند و یک خیل عظیم چند صد متری شوند!یعنی تو این قدر دوست و عاشق و آشنا داشتی و نمی دانستی؟!بخواب!آرام بخواب!هیاهوی زمانه ی من ارزش تو را نداشت و من مانده ام چگونه این همه را تاب آوردی؟!جایی خواندم که دوست داشتی سیاستمدار بشوی و به مردم راست بگویی.همان بهتر که نشدی!برای این مردم راست و دروغ فرقی نمی کند.سال هاست آزادی و اسارت را به عنوان دو واژه ی مترادف برگزیدند.بگذار این مردم کماکان به فکر شکم و زیر شکمشان باشند و انبارهای برنج و چای شان را پر و پیمان تر کنند!!!تو برای اینکه ایران خانه ی خوبان شود کم نگذاشتی و این مهم را همه می دانند.و اما،ما چه کردیم؟قدر تو را موقع بودنت دانستیم یا خطری و سفری و رنجی که لااقل بعد از تو هم این خانه ی خوب،جای خوبان باشد؟خاک کدام قله را بوسیدیم؟ما بوسه را حتی&nbsp;از عزیز ترین فرد زندگی مان-جز در وقت شهوت-دریغ کردیم.مگر غیر از این است که ترجیم می دهیم اصلا نباشیم ولی تن به جنگ ندهیم؟؛تو خودت می گفتی:آن ها که هستند می جگند و آن ها که نمی جنگند نیستند که بجنگند...درد هایت را از این&nbsp;پس چه کسی به کول می کشد؟دیگر کیست که مثل تو به رشوه خواران و باج گیران بتازد و از زندگی شخصی اش جا بماند؟کیست که به و ضوح پزشکان پول پرست خدا نشناس را زیر سوال ببرد؟:من اگر جای سنگ بودم این بی حرمتی به خویش را هر گز تحمل نمی کردم.نرمی سنگ در برابر سختی قلب منجمد بسیاری از پزشکان،نرمی پر کاکایی ست در برابر الماس!! کیست که فکر فروشندگان وامانده ی مواد مخدر که حالا دیگر در همه جای شهر به وضوح یافت می شوند و اتفاقا چه اسم های آشنا و بزرگی دارند؛دردمندش کند؟فکر اینکه نان مبادا نیروی شگفت عشق را مغلوب کند...</P>
<P align=justify>وای چقدر مدیون توام!تقریبا اولین کتاب هایی را که به طور جدی خواندم تو نوشته بودی.اولین بار با کلام تو عشق را فهمیدم و تا به امروز درگیرش بودم:تو عاشق صادق باشو بمان،دنیا را به حال خود بگذار! تو بودی که به من یاد دادی هرگز خودم را درگیر ممنوعیت های غیر موجه نکنم&nbsp;و من از این یک جمله صدها کتاب بیرون کشیدم و هزاران روش نوین-که شاید با آیین اجداد من بیگانه بود-برای خودم ساختم.</P>
<P align=justify>متاسفانه زمانه ی من،زمانه ی اسطوره پروری نیست&nbsp;و تو از آخرین نفرات نسل به جا مانده از اسطوره ها بودی که حالا تنها می شود در دنج ترین قفسه ی کتابخانه ام از تو مراقبت کنم!اگر لایقم بدانی کمی از دردهایت را به عاریت بگیرم!و برای موفقیت در آخرین سفرت آرزوهای خوب داشت!</P>
<P align=justify>&nbsp;</P>
<P align=justify><IMG style="WIDTH: 465px; HEIGHT: 330px" height=300 alt="" hspace=0 src="http://www.mimnoon.com/noosha/noosha/image/nader-ebrahimi.jpg" width=546 align=baseline border=0></P>
<P align=justify>&nbsp;<SPAN lang=AR-SA>تو&nbsp;می&nbsp;گویی:این ملت عاشق که گلیمش را دست کم ده هزار سال از تن دریا دریا آب بیرون کشیده باز هم تا ابد خواهد کشید...و من به همین امید دل می بندم و تو را به خدا می سپارم...</P></SPAN>]]></description>
					<pubDate>Sun, 8 Jun 2008 04:58:23 GMT</pubDate>
					<comments>http://ghamnamecimin.blogsky.com/Comments.bs?PostID=18</comments>
          <guid>http://ghamnamecimin.blogsky.com/1387/03/19/post-18/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[نسل سیمرغ]]></title>
					<link>http://ghamnamecimin.blogsky.com/1387/03/05/post-17/</link>
					<description><![CDATA[<P align=justify>...&nbsp; هزاران بار ما را&nbsp;سوخت حریق حادثه تا مرز&nbsp;خاکستر </P>
<P align=justify>ولی ما از نسل سیمرغیم که ازخاکستر خود می گشاید پر</P>
<P align=justify>&nbsp;</P>
<P align=justify><IMG style="WIDTH: 460px; HEIGHT: 322px" height=294 src="http://www.mydocument.ir/main/uploads/yousef-hosseini.jpg" width=445></P>
<P align=justify>&nbsp;</P>
<P align=justify><U>پی نوشت۱:یک خسته نباشید جانانه خدمت مجلس هفتم و خیر مقدم مخصوص خدمت تک تک اعضای محترم مجلس هشتم که قرار است خدمات ارزنده ی مجلس قبل را باهمان ریاست دنبال کنند(لاریجانی یا حداد؟مگر فرقی هم می کند وقتی عادل نیست؟!)&nbsp;و در پی صلاح این مملکت از جان مایه بگذارند.(مثل همان گذشته ها!)</U></P>
<P align=justify><U>پی نوشت۲:خرمشهر فتح می شود...و کجایند آن شهیدانی که از همه چیزشان گذشتند تا همه ی این خاک برای من&nbsp; و تو بماند،تا باز هم قد علم کنند و نگذارند خلیج فارس ما...</U></P>
<P align=justify><U>پی نوشت۳:چقدر بی حوصله و خسته ام...</U></P>
<P align=justify><U>&nbsp;پی نوشت ۴:کاسه ی صبر هر کسی بالاخره یک روزی لبریز می شود! و این بار کاسه ی صبر تو بود که لبریز شد!!!!!!!!!!!!</U></P>]]></description>
					<pubDate>Sun, 25 May 2008 18:34:47 GMT</pubDate>
					<comments>http://ghamnamecimin.blogsky.com/Comments.bs?PostID=17</comments>
          <guid>http://ghamnamecimin.blogsky.com/1387/03/05/post-17/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[اسلام]]></title>
					<link>http://ghamnamecimin.blogsky.com/1387/02/04/post-16/</link>
					<description><![CDATA[<P align=justify>امام صادق:به درستی که زن وسیله ی خوشی و بازیچه ی مرد است.</P>
<P align=justify>امام رضا:رسول خدا از جماع کردن ضعیف و سست شده بود.در همین هنگام دیگی از آسمان بر او فرود آمد و حضرت از غذای ان میل کرد و توان و نیروی چهل مرد در جماع کردن بر او افزوده شد و ان خوراک حلیم بود.</P>
<P align=justify>امام باقر:به نزد یکی از یاران رسول خدا رفتم و از او پرسیدم نیروی مردی رسول خدا چگونه است؟گفت:خدا چون نیروی دیگر مردان را برای رسولش نپسندید به او نیرویی برابر چهل مرد داد</P>
<P align=justify>...</P>
<P align=justify>شاید مسلمان باشی شاید هم نه.شاید بارها در مورد مسائل بالا(که مشت نمونه ی خروار است) شنیده و یا خوانده باشی شاید زیاد مشتاق نباشی در مورد دینت-که به قول شاملوی بزرگ در پستوی خانه باید پنهان کردش-حرفی بزنی.شاید ...اما در هر حال دوست دارم با هر آیینی که داری نظرت را در مورد اسلام و خصوصا چنین احادیثی بدانم.من مسلمان نیستم!بی شک.اما قطعا نمی توان نسبت به دینی که با آن هویتم شناخته می شود ،با فرهنگ غنی نیاکان من خو گرفته،سیاست&nbsp;کشورم این روزها بر پایه ی آن می چرخد،قشر زیادی از مردمم به آن معتقدند،بسیاری(و یا حتی تمامی!)ضوابط اجتماعی ایرانمان بر پایه ی آن تنظیم شده و حتی به نوعی تمامی سرزمین مادری من را در دست گرفته؛بی تفاوت بود.</P>
<P align=justify>شاید فکر کنی من فمنیستم که حدیث امام صادق را نقل کردم.اما بر خلاف جنسیتم متاسفانه بسیاری از اعتقاداتم نسبت به زن به دوران جاهلیت باز می گردد!!!!!قصد هم ندارم بگوییم چه چیزی خوب است و چی بد اما دوست دارم نظر تو رو در مورد اسلام و این حدیث ها بدانم.</P>
<P align=justify>&nbsp;</P>
<P align=justify><B><SPAN dir=ltr style="COLOR: red; mso-bidi-language: FA"><?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /><o:p><IMG style="WIDTH: 454px; HEIGHT: 318px" height=259 alt="" hspace=0 src="http://www.cwlinc.com/images/Rhema_Word_of_God_2.jpg" width=390 align=baseline border=0></o:p></SPAN></B></P>
<P align=justify><U>پی نوشت ۱:از بابت تاخیر طولانی مدتم معذرت می خوام.</U></P>
<P align=justify><U>پی نوشت ۲:آمدن بهار&nbsp;را هنوز بعد از سی و چند روز تبریک نگفته ام!بهارت مبارک!!</U></P>
<P align=justify><U>پی نوشت ۳:بهار همیشه خواب مرا چند برابر می کرده.اما سیمین این روزها که وقت خواب نیست!!</U></P>
<P>&nbsp;</P>]]></description>
					<pubDate>Wed, 23 Apr 2008 21:03:01 GMT</pubDate>
					<comments>http://ghamnamecimin.blogsky.com/Comments.bs?PostID=16</comments>
          <guid>http://ghamnamecimin.blogsky.com/1387/02/04/post-16/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[فرق من و تو...من امروز به دنیا آمدم و تو روزی دگر؟!]]></title>
					<link>http://ghamnamecimin.blogsky.com/1386/12/19/post-15/</link>
					<description><![CDATA[<P dir=rtl style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right" align=justify><SPAN lang=AR-SA style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">من می آیم.تو هم می آیی.هر دو آمدن است و من و تو ما!پس...بین آمدن من و تو چه فرقی ست؟تو بگو! من که هر چه قدر با فکر نداشته ام می اندیشم(!)نتیجه ای ندارم...</SPAN><SPAN dir=ltr style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma"><?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /><o:p></o:p></SPAN></P>
<P dir=rtl style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify" align=justify><SPAN lang=AR-SA style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">من و تو مثل هم می خوریم؛گاه نان و پنیر و سبزی و گاه غذاهای مدرن و چلوهای آن چنانی.من و تو مثل هم می پوشیم؛گاه ژنده قبایی و گاه به روز ترین لباس های که در بازار می بینی.من و تو مثل هم می خوابیم؛گاه به پهلو گاه دمر یا که قفا،گاه زیر پتویی وصله دار یا ملحفه ای گاه زیر پتوی گل برجسته ی دو رو با بالشی از پر قو.من و تو مثل هم می نوشیم؛برحسب زمان،در وقت مستی جرگه ای از شرابی تا فارغ شویم از هستی گاه شربت آناناسی و&nbsp;چای در کنار قلیانی و گاه قهوه ای برای غلبه بر خواب و یا شاید هم آب تصفیه&nbsp;نشده ای.من و تو مثل هم می بوسیم؛گرم و زیبا،تو به آن شیرینی من به آن خیره سری!من و تو مثل هم می نالیم؛گاه&nbsp;از درد جراحت یا نقاهت&nbsp;گاه از پریدن سر ناخن یا شکستن گوشه ای از مو،گاه از درد جدایی یا نبودن سفره ی کافی،موقعی درد شکنجه یا شب اول حجله!من و تو مثل هم می خندیم؛گاه به هم و گاه با هم و بی هم،مثل تو لبانی جمع و خوش فرم یا مثل من بی محابا با زبانی نرم!من و تو مثل هم می گرییم؛با سکوت،گاه برای درد یا شادی گاه تسکین چشممان یا برای حل شدن کاری!من و تو مثل هم می گوییم؛از تب روزانه یا که از دردانه،گاه شیرین و گهی تلخ به هم می گفتیم.من و تو مثل هم ... <o:p></o:p></SPAN></P>
<P dir=rtl style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify" align=justify><SPAN lang=AR-SA style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">من و تو مثل همیم.از شواهد پیداست!مثل هم بی فریاد!خفته در خلوت خویش.تازه ما مثل هم به دور و بر هم کاری نداریم.من و تو نهایتا به ما شدن قانع شدیم.من و تو به دردها کاری نداریم.پیدا نیست این شب عیدی به چه کاریم.ما در اندیشه ی خود،دیگران هم به چه کارند به من و تو چه؟!من وتو که فرقی نداریم...<o:p></o:p></SPAN></P>
<P dir=rtl style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify" align=justify><SPAN lang=AR-SA style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">هر دومون از یه نژادیم،از تبار آریاییم،از یه نسلیم،نسل سوخته ی زمونیم،دوتایی زیر یه سقفیم،سقف آسمون آبی،همگی تاول تب دار یه زخمیم،همه مون اهل یه دردیم،تشنه ترین های زمینیم،من و تو هم خونیم،ما همه برخاسته از یه نبردیم،همه دردیم و دردیم!،همه تو نهایت سردی برفا تنامون کوره ست و گرمیم،ما همگی تو تن هم جون می گیریم،ما همه منتظر رسیدنیم تا که...بمیریم...<o:p></o:p></SPAN></P>
<P dir=rtl style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify" align=justify><SPAN lang=AR-SA style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">شهرامون با هم یکی نیست؟!من مال شهر عزا تو،تو شهر پریا؟!عشقامون با هم یکی نیست؟!منِ غربتی پاپتی با توام این روزها،هر روز در تب و تاب خاک این جا،فردا هم در فکر بودا؛تو اما آخرش مال آیدا؟!جنسامون با هم یکی نیست؟!من می شم نقره ی مهتاب و تشنه ترین زن زمینی،تو خب این روزا شدی قشنگ ترین و بهترین مرد اسیری؟!روزای تولدامون با هم یکی نیست؟!من&nbsp;این روزها&nbsp;و تو در مهرگان اهورا؟!...<o:p></o:p></SPAN></P>
<P dir=rtl style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify" align=justify><SPAN lang=AR-SA style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">این ها دلیل فرق ما و من وتو با هم نیست.من و تو از خاکیم.این فرق ها همه جزئی ست.فرق بین ما شاید عمق فریاد من و توست.چیزی که هر روز،بودنش معنای زندگیست.ولی...خوب یا بد ما در این یکی هم مشترکیم!ما غرق سکوتیم!ما خالی ترین خالی در مرز هبوطیم!!<o:p></o:p></SPAN></P>
<P dir=rtl style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify" align=center><SPAN lang=AR-SA style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">&nbsp;</SPAN><U><SPAN lang=AR-SA style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma"><IMG style="WIDTH: 469px; HEIGHT: 350px" height=342 src="http://cimin.persiangig.com/_.jpg" width=622></SPAN></U></P>
<P dir=rtl style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify" align=center><SPAN lang=AR-SA style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">...</SPAN></P>
<P dir=rtl style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify" align=center><SPAN lang=AR-SA style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">ضمیمه:بهتر نیست اسفند را&nbsp;در خانه باشیم و برای تحویل گرفتن نوروز حاضر شویم و کمی هم اسپند دود کنیم تا از شر بدان و بدی هایی که این روزها بر سر ما می آید خلاص شویم؟بهتر نیست به فکر چهارشنبه ی آخر سال باشیم و از سرخی آتش جان بگیریم و اهورایی شویم؟بهتر نیست پنج شنبه ی آخر سال را به خانه تکانی خانه ی دلمان اختصاص دهیم تا&nbsp;سهیم شدن در ظلم؟بهتر نیست کمی به این فکر کنیم که هرگز&nbsp; کسی که ما می خواهیم با چنین حکومتی روی کار نمی آید و اگر بیاید هم دست بسته است؟آخر مگر نمی دانی نمایندگان مجلس هم مثل رئیس جمهور برگزیده ی خدا هستند و ما بیهوده خودمان را به زحمت می اندازیم؟!بهتر نیست کمی آگاهانه تر رفتار کنیم؟بهتر نیست شریک جرم تلقی نشویم؟بهتر نیست این شب عیدی به فکر یک دست لباس برای کودکی باشیم تا جنگ بین اصلاح طلبان و اصولگرایان؟بهتر نیست هر چه در طی سال اندوختیم،با چنین خطای بزرگی نابود نکنیم؟خودتان می دانید.وظیفه ی ما آگاهی ست...</SPAN></P>
<P dir=rtl style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify" align=justify><U><SPAN lang=AR-SA style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma"><SPAN lang=AR-SA style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">پی نوشت</SPAN><U><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA">۱:</SPAN></U><U><SPAN lang=AR-SA style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">به نظر تو فرق من و تو در چیست؟!</SPAN></U></SPAN></U></P><SPAN lang=AR-SA style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma"><o:p></o:p></SPAN>
<P dir=rtl style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify" align=justify><U><SPAN lang=AR-SA style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">پی نوشت</SPAN></U><U><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA">۲:</SPAN></U><U><SPAN lang=AR-SA style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">این من و تو در همه جا من وتوی نویی ست و البته بماند که چندجایش کمی شخصی شده که فقط (تو)هضمش می کنی!!</SPAN></U><SPAN lang=AR-SA style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma"><o:p></o:p></SPAN></P>
<P dir=rtl style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify" align=justify><U><SPAN lang=AR-SA style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">پی نوشت</SPAN></U><U><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA">۳:</SPAN></U><U><SPAN lang=AR-SA style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">این جشن نزدیک شدن به مرگ هم حالت غریبی ست!تسلیت یا تبریک؟!!</SPAN></U><SPAN lang=AR-SA style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma"><o:p></o:p></SPAN></P>
<P dir=rtl style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify" align=justify><U><SPAN lang=AR-SA style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">پی نوشت</SPAN></U><U><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA">۴:</SPAN></U><U><SPAN lang=AR-SA style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">اگر برایم کامنتی گذاشتی پی نوشت </SPAN></U><U><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA">۱</SPAN></U><U><SPAN lang=AR-SA style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma"> را فراموش نکن!</SPAN></U><SPAN lang=AR-SA style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma"><o:p></o:p></SPAN></P>
<P dir=rtl style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify" align=justify><U><SPAN lang=AR-SA style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">پی نوشت</SPAN></U><U><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA">۵:</SPAN></U><U><SPAN lang=AR-SA style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">به پاس نوروز یک بار دیگر هم در سال </SPAN></U><U><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA">۸۶</SPAN></U><U><SPAN lang=AR-SA style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma"> به روز می شوم...</SPAN></U><SPAN lang=AR-SA style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma"><o:p></o:p></SPAN></P>
<P dir=rtl style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right" align=justify>&nbsp;</P>]]></description>
					<pubDate>Sun, 9 Mar 2008 03:22:20 GMT</pubDate>
					<comments>http://ghamnamecimin.blogsky.com/Comments.bs?PostID=15</comments>
          <guid>http://ghamnamecimin.blogsky.com/1386/12/19/post-15/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[ساعت های دروغکی و ترسناک!]]></title>
					<link>http://ghamnamecimin.blogsky.com/1386/11/26/post-14/</link>
					<description><![CDATA[<P align=justify>اپیزود۱:همیشه به این اعتقاد داشتم که تقسیم بندی زمانی ای&nbsp;که به دست خود ما آدم ها بوده اصلا درست نیست؛و حالا به این اعتقاد پایبند تر شدم...دیدی گاهی وقت ها یک روز به اندازه ی یکسال طول می کشد و برعکس گاهی هم یک روز کمتر از ساعتی!این که بعضی وقت ها ثانیه ها با هم مسابقه می گذارند و گاهی هم خوابشان می برد،کم مهم نیست!و البته هست وقت هایی هم که مطابق با همان قرارداد ساعت های مسخره ی خودمان می گذرند و احتمالا بشر وقتی چیزی به اسم ساعت را اختراع می کرده،زمان برایش مثل همین حالت آخر می گذشته.اصلا چه تضمینی ست که از هر طلوع تا غروب بیست و چهار ساعت باشد؟مگر نه این که تمامی اش از بدو تولد تا امروز به ما تزریق شده؟مگر نه این که این تقسیم بندی ها توسط بشر بوده؟خب من هم بشرم!مثل همان دو دست و دو پا دارم،چیزی به نام جمجمه که می گویند درونش چیزی به&nbsp;اسم عقل است،سینه ای که درونش قلبی جا گرفته،دو چشم و دو گوش و زبانی برای تکلم و...پس حالا که من مثل جناب مخترع شدم این ساعت و درستی اش را می توانم رد کنم؛مگر نه؟!<BR>اپیزود۲:مسخره است که تمامی قوم و خویش های فردی که انقلابی به نامش ثبت شده جایی در همان انقلاب نداشته باشند.کاش می شد از بالا دستی ها پرسید اگر خمینی را قبول ندارید پس چرا عکسش اول تمامی کتاب های درسی و روی اسکناس ها و سر در تمامی نهاد های دولتی و خصوصی ست و اگر هم قبولش دارید پس این رد صلاحیت ها چیست؟<BR>اپیزود۳:اراده این روزها در من کمرنگ می شود،احمدی نژاد موشک هوا می کند،جمهوری اسلامی بیست و نه ساله می شود،حاجی بازاری ها یی که پینه ی پیشانی شان از هر چیزی نمایان تر است در حین فرستادن صلوات با تسبیح شان چک کم می کنند و چک خرید و فروش می کنند،پیرمرد پنجاه شصت ساله ای که بلندی ریش اش به قول دوستی تا زانوانش می رسید در یکی از خیابان های مملکتی اسلامی می خواهد تو را سوار کندو...شبانه ی بیست و پنجم بهمنگان بهترین وقت زندگی من می شود!...به همین سادگی!</P>
<P align=justify>&nbsp;</P>
<P align=center><IMG style="WIDTH: 456px; HEIGHT: 312px" height=329 src="http://gnuhaus.com/iblog/clock_big.jpg" width=493></P>
<P align=justify>پی نوشت۱:هه!جشنواره ی فیلم فجرمان را داشته باشید!!</P>
<P align=justify>پی نوشت۲:آرامش <U>این روزها</U> دلهره ی عجیبی را به جان من می اندازد.انگار وقوع یک اتفاق ناگهانی...<U>این روزها</U> از گذر زمان می ترسم... <U>این روزها</U>&nbsp;... هیچ کاری نمی توانم بکنم به جز... دوست داشتن!!!</P>]]></description>
					<pubDate>Fri, 15 Feb 2008 22:54:06 GMT</pubDate>
					<comments>http://ghamnamecimin.blogsky.com/Comments.bs?PostID=14</comments>
          <guid>http://ghamnamecimin.blogsky.com/1386/11/26/post-14/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[حسینیان با چه شوقی به تماشای چوبه ی دار می روند...]]></title>
					<link>http://ghamnamecimin.blogsky.com/1386/10/24/post-13/</link>
					<description><![CDATA[<P align=justify>رینگ..رینگ...و بعد صدایی آشنا از پشت خطوط ارتباطی.یکی از دوستانم بود.بعد از احوالپرسی کوتاهی خبر داد که در فلان خیابان و در فلان ساعت سرها بالای دار می روند و از من دعوت(!)کرد تا با هم به تماشا برویم...شهر من مکان مناسبی ست برای این گونه مراسم ها که اتفاقا تعدادشان-خصوصا در این چند ماه اخیر-اصلا کم نیست!جای بسی خوشحالی ست که حاکمان این قدر به فکر ملت اند و چنین مراسم های باشکوهی برایشان برپا می کنند که گاه تعداد شرکت کننده ها(!)به هزاران نفر هم می رسد.اما...وظیفه ی من و تو چیست؟تماشا؟یعنی آن قدر غرق در روزمرگی هامان شدیم و آن قدر تفریح نداریم که حاضریم برای تنوع،مرگ دیگری را نظاره گر باشیم آن هم با چه شوق و اشتیاقی...</P>
<P align=justify>من از مردم کوچه و خیابان حرف می زنم.از توده های مردم ایران...آقا یا خانم وبلاگ خوان و وبلاگ نویس،روی سخن من با شما نیست.حرف من با کسانی ست که شاید هرگز این سطور را نخوانند.شاید هرگز هیچ سطری نخوانند.روی سخن من با مردمانی ست که برای اینکه برانگیزیشان،صرفا باید احساساتشان را تحریک کنی.کسانی که حقوق بشر برایشان مساوی با حقوقی ست که ماه به ماه از کارفرما یا بانک می گیرند.توده های سواری دهنده و عجب که چه خوب سواری دهنده هایی هستند!توده هایی که بسته به این که افسارشان دست چه کسی ست گاه چنان خون ریز می شوند که برگ سیاهی در دفتر تاریخ می افزایند و گاه چنان بی صدا به هنر و صنعت و کشاورزی می پردازند که باعث رونق و سرافرازی یک دوره ی تاریخی می شوند...باور کنید جامعه ی ما پر است از چنین افرادی.همان هایی که برای کشته شدن امام حسینشان در هزار و سیصد و شصت و نه سال پیش،آن چنان دل نازک می شوند که با شنیدن نامش&nbsp;صورتشان خیس می شود و عجیب اینکه&nbsp;می توانی،به سادگی هر چه&nbsp;تمام تر،جلوی چشمشان دختر شانزده ساله ای را،که هنوز به سن قانونی هم نرسیده،به جرم فساد اخلاقی بالای دار بکشی و یا بدتر،سنگسار کنی و ککشان هم نگزد...آدم های احساساتی عقل گریز...آدم های جنایتکار...مگر ذات آدم ها در تاریخ عوض می شود؟مگر نه اینکه هدف مولایمان حسین از واقعه ی عاشورا بقای انسانیت و ترویج آزادگی بود؟پس کو این صفات شمایی که در چنین برف و سرمایی هم برایش با شکوه ترین محفل ها را می گیرید؟همین آدم هایی که سفره ی ابوالفضل می اندازند و حسین حسین می کنند را اگر هزار و چهارصد سال به عقب هل دهیم چه تضمینی وجود دارد که یزید یزید نکنند؟؟آنقدر به دین و مسلکتان ننازید.اگر در زمان بنی امیه حسین تنها ماند و با آن وضع کشته شد،به این دلیل بود که ابزار تبلیغات دست بنی امیه بود.آن زمان،آن حکومت توانست بر احساسات شما مستولی شود تا چند صد هزار نفر را به جنگ هفتاد و دو تن بفرستد و اگر امروز حسین حسین را می شنویم و یزید مورد نفرین است به این خاطر است که بعد ها بلند گوی تبلیغات به دست کسانی افتاد که بر حسب چون و چرا های تاریخی،تشیع را مذهب رسمی ایران دانستند...مردم ساده اندیش و احساساتی من،این صاحبان قدرت اند که در طول تاریخ مشخص می کنند حق کدام است و نا حق کدام.نگاهی به کشورهای عربی که سنی اند و درصد اصلی مسلمانان را در اختیار دارند؛بیندازید و ببینید که چطور حسین و یارانش را به حساب نمی آورند و تمامی احترام و عشقشان را نثار یزید و معاویه و...می کنند.</P>
<P align=justify>به خود روح مقدس حسین قسم،حق ندارید محصورش کنید در پلو قیمه های نذری و قمه زنی و زنجیر و تبل و سینه زنی و اشک و حجره پاره کردن و شمع شام غریبان و بازین چه شورش است روی پرچم ها...حق ندارید.</P>
<P align=center><IMG style="WIDTH: 454px; HEIGHT: 299px" height=340 src="http://cimin.persiangig.com/221.jpg" width=488></P>
<P align=justify><U>پی نوشت:برخلاف معمول با اینکه گفتنی ها کم نیست اما پی نوشت خاصی نمی گذارم تا حال و هوای این پست به هم نریزد!</U></P>
<P align=center><A href="http://10bahman.blogfa.com/" target=_blank><IMG src="http://10bahman.blogfa.com/Photo/1/10bahman.jpg" border=0></A></P>]]></description>
					<pubDate>Mon, 14 Jan 2008 17:08:00 GMT</pubDate>
					<comments>http://ghamnamecimin.blogsky.com/Comments.bs?PostID=13</comments>
          <guid>http://ghamnamecimin.blogsky.com/1386/10/24/post-13/</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
